تبليغاتX
خورشید حق
<meta
این هم چهار عکس از مزار متبرکه سلطانی بیدخت تقدیمی خورشید حق به تمامی فقرای سلسله نعمت اللهی گنابادی
نوشته شده توسط خاک پای فقرا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 1:21 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط خاک پای فقرا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 0:51 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مطلب زیر رو بخونید تا آگاه شوید !! 

تخریب حسینیه دراویش در قم به نقل ازامیر حسین ابراهیمی قمی :

لازم به ذکر است که شخص نویسنده این واقعه از صوفیان نیست و ساکن قم میباشد


من اميرحسين ليسانس بيكار آن شب پسرخاله ام كه پدرش ازرجال قم است و خودش هم ازبرادران خودش ميگويد پاسدار است اما خداييش ما كه فقط با لباس شخصي ديديمش وهروقت ميگيم محل كارت ماروپاس ميده به ماچه به قول اون اگه ما هم دلمون واسه نظام جليز وليز ميكرد بامدرك لسانس بيكارنبوديم . پسر خالم اومد خونمون وبعد از كلي زمينه چيني شروع كرد به بدگويي ازدراويش و گفت چه كارها كه نميكنن !!!!!!!!!!!!!!!و به خداآنقدر زشت وركيك بودندكه من خجالت ميكشم بگم وبعد گفت بچه هاي حزب الله ازشهرهاي اطراف هم ميان تا اونارو ازقم بيرون كنيم اگه توهم بياي ميتونم ازحاج.. ... بخوام كه برات يه كار جوركنه فقط كافيه خودت روجاكني قبول كردم كه بروم البته نه به خاطر كار بخدا فقط براي تنفري كه ازدرويشها پيدا كرده بودم وقتي رفت مقداري پول درجيب پيراهنم گذاشت وگفت 30هزارتومنه هديه حاج....... وعده مون فردا ساعت 3بعد ازظهر مقابل كتابخانه آيت ا.. مرعشي وقتي رفت ماجرا را برا مادر وپدر كه گفتم مادرم گفت استغفرا... وپدرم گفت حالا نوبت درويشهاست وبعد گفت اين چيزهاروكه به بهاييان نسبت میدادند اينها چرا اينا كه مسلمونند شيعه اندوبعد مادرم ازكرامات پدرآقاي شريعت گفت وازآبروداري و گفت وگفت ومن گفتم شما كه ازدرون آدما خبر ندارين باظاهرشون شما روخام كردن
مادرم گفت خدا تورا ببخشد وپدرم گفت خدا همه مارو به راه راست هدايت كند
ادامه واقعه:

فردا ساعت 2جلوي كتابخانه بودم پسرخاله ام يك شلوار كونگ فو اما به رنگ نظامي(پلنگي) پوشيده بود وبه همراه روحاني كه سيد هم بود از روبرو ميآمدند مرا نشان ميداد وچيزي ميگفت نزديك كه آمدند سيد مرا به آغوش كشيد وگفت خدا خيرت دهد انشاالله!!!!!!!!!!!پسر خاله از من خواست همراه او بروم وبعد سوار ماشين پرايدي شديم كه جلوي سازمان تبليغات پارك شده بود به چهارراه سرگرداني رسيديم پسرخاله يك باند هزارتوماني از جيبش درآورد وبه من داد وگفت همه آن را مشروب بخرم نگاهش كردم خنديد گفتم شايد وبعد درميان همهمه قرص .شيشه . كريستال ...ازيكي از خلافكارها چهار شيشه مشروب دريك گوني نخي آوردمودوباره راهي محل شديم پسر جواني باندهاي اكو را روي كولش مي آورد سيستم صدا آماده شد سخنراني يا بهتربگويم فحاشيها شروع شد اولي را يادم نيست اما دومي اقاي شهشهاني بود وحرفهاي ميزد كه از يك آدم موقرو روحانی معمم بدور بود پسر خاله گوني مشروبها را دردست داشت وديگري برگه هاي استفتائات را برعليه دراويش توزيع ميكردندودراويش درحاليكه گلهاي سفيدي با روبان سيا در دست داشتند عكس شهداي دراويش وعكسهايي از امام ورهبري دردست داشتند وآرام درپياده رو نشسته بودند شعارهاي مرگ بر صوفيه و شروع شد يك پيكان سفيد ايستاد صندوق رابالا زد ويكي ازلباس شخصيها چوبهايي راكه درصندوق بود بين افراد حزب الله تقسيم كرد يكي از چوبها هم نصيب من شد وبعد سرهنگ سجادي شروع به صحبت كرد وبعد اعلام كرد كه حزب الله وارد عمل شود با چوب وسنگ به طرف درويشها حمله برديم دستها رابه هم گره كرده بودند ويا علي مگفتند برسر آنها چوب وسنگ ميزدند وآنها به ماگل پرت ميكردند نيروي انتظامي هم وارد صحنه شد ماشين آتشنشاني به آنها آب ميپاشيد وحزب الله ونيروهاي ويژه با چوب وباطوم آنها راسوار اتوبوسها ميكردند پياده رو كه تخليه شد به همرا نيروي انتظامي به حسينه حمله كرديم وعده اي از درويشها ازبالاي ساختمان با پرت كردن سنگ مانع از ورود ما ميشدند اما شليكهاي پياپي گاز اشك آور وفشار آب آتشنشاني وعده اي ازنيروهاي ويژه كه به همراه نيروهاي حزب الله خودرا به پشت بام رساندند ودرويشها را ازبالاي ساختمان به پائين پرت ميكردند وخوب با چوب زنجير وچاقو لت وپار ميكردند وبعد آنها را ميبردند محيط حسينه راكه ديدم از خودم شرمم آمد مكان يك مكان كاملا" مذهبي باپارچه هاي سياه درمنقبت شهداي كربلا پلاكاردي آتش گرفته بود وروي آن نوشته بود آيا ياري دهنده اي نيست كه مراياري كندبه زير زمين رفتيم خانمها آنجا پناه برده بودند باسنگ وچوب بهآنها حمله ميكردند وحرفهاي ناسزا به آنها میدادند یکی از بچه ها بنزین بود یا نفت نمیدانم بر روی موکتها وپتوها ریخت وآتش زد صدای جیغ وداد بچه ها فضا راپر کرده بود وعده ای ازحزب الله دیوانه وار با زنجیر وچاقو به زنها حمله میکردند پسر خاله ام درحالیکه شمشیری دردست داشت وهنوز گونی مشروب رادر دست دیگرداشت چند نفر راصداکرد وگفت بیان بریم خونه شریعت من هم به دنبال آنها رفتم چند درویش درحیاط منزل با چوب ایستاده بودند اما طولی نکشید که توسط ما مغلوب شدند پسر خاله ام وارد زیر زمین شد و بدون گونی مشروب بیرون آمد به داخل منزل حمله بردیم چند زن داخل بودند پسرخاله با لگد به کمدها میکوبید که آنهارا بشکند وپیرزن بیچاره به او کلیدرامیداد ومیگفت بیا اگه میخوای بگردی کلیدهست پسرخاله نگاه غضبناکی کردوبالگد کمد راشکست هرچه کاغذ ومدارک بود درون کیسه میریختند یک نفر داخل شدوگفت آقا مهدی اززیر زمین مشروب پیداکردیم ومن حرف پدرم را که میگفت سیاست پدرومادر نداره درگوشم طنین انداخت نگاهی به گونی انداختم ونگاهی به پسرخاله .پسرخاله خنده احمقانه ای کردومن حالم ازتزویر ونیرنگ به هم خورد به کوچه دویدم حسینه درآتش میسوخت وآخرین درویش که ازلباسهایش میتوانست فهمید آشپز یا خدمه آشپزخانه است درمیان تونلی ازچوب وباطون ولعن ولگد مردم به ماشین پلیس بدرقه شد حزب اللهی ها درمیان مردم شایعه میکردند که ان تو چه خبر بود واز مشروب ووافور ازوسایل جاسوسی واسناد ارتباط با اسرائیل وامریکا میگفتند به دیوار تکیه کردم و به روحانی خیره شدم که با مشت ولگد به ماشین پلیس میزد ومیخواست درویشهای درون ماشین را بیرون بیاوردوبکشد حالم ازاو به هم خورد به طرفش رفتم گفتم حاج آقا شما دیگه چرا گفت میدونی اون تو چه خبربود گفتم آره من دیدم چه خبر وتو ندیدی.
(امیر حسین ابراهیمی قمی)  ( لازم به ذکر است که شخص نویسنده این واقعه از صوفیان نیست و ساکن قم میباشد)
با تشکر از آقای مرید (نظر یادتون نره)

 

 

نوشته شده توسط خاک پای فقرا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 0:42 قبل از ظهر | لینک ثابت |





 
business articles