تبليغاتX
خورشید حق
<meta
 

۴ عکس از جناب آقای حاج یوسف مردانی درویش صدقعلی تقدیم به فقرا

 

 

 

  

 

  

 

 

 

(با نظرات خود ما را در امر خدمت به فقرا یاری فرمایید)

 

 

نوشته شده توسط خاک پای فقرا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:23 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

                                           تصوف و شریعت 2

 

                          

 

 

4. رابطه شريعت و طريقت و حقيقت
مى‏توان گفت، اين موضوع از مهم‏ترين مسائل بحث‏انگيز جهان تصوف شده است، تا جايى كه سازگارى ميان تعابير مختلف آنها بويژه در باب «حقيقت» بسيار مشكل است. برخى از آنان در تفاسير خود، جنبه معرفتى آن‏را لحاظ مى‏كنند و پاره‏اى جنبه عينى آن‏را(54)؛ در برخى از تعابير آنها شريعت به معناى عام موردنظر است و در بعضى ديگر به معناى خاص. در نوع گرايش نيز بعضى از آنان، شريعت را ترجيح مى‏دهند و مكتب خود را بر پايه آن استوار كرده‏اند و برخى بر عكس.(55)
آنها بر اساس تفسير باطنى خود از دقايق اعمال شرعى(56) و تفكيك اعمال ظاهرى از باطنى و ترجيح عمل قلبى بر عمل جوارحى، به اين نتيجه رسيده‏اند كه هر يك از اعمال قلبى و جوارحى جايگاه ويژه خود را دارد و قلمرو فهم و تبليغ آن مى‏تواند از هم جدا باشد. بر اين اساس يك دانش مربوط به حقيقت و باطن دين است، و در قلمرو فهم و تعليم عارف مى‏گنجد و علمى ديگر مربوط به ادب شرع و ظواهر و اعمال جوارحى است كه به عهده فقيه مى‏باشد.(57)
اساس سخن آنان در اين است كه شريعت را به‏طور كلى، ظاهرى هست و باطنى؛ ظاهر آن اعمال و احكام شرعى از قبيل نماز و روزه است كه دستورات آن از جانب خدا و پيامبر(ص) رسيده است و باطن آن، اعمال قلبى و سرى و روحى است كه آنها را طريقت مى‏گويند و در واقع مى‏توان گفت طريقت در نگاه آنان همان باطن شريعت و مراحل سير و سلوك عرفانى و منازل و مقامات است كه مصاديق آن در ترك دنيا و دوام ذكر و توجه به خدا و تضرع و صدق و طهارت بوده و پيامبر(ص) نيز مصداق اتم اين ترك دنيا و سير و سلوك است.(58)
از ديدگاه آنها همان‏گونه كه انسان با وجودِ داشتن بدن و نفس و عقل، در واقع داراى سه بخش جدا نيست بلكه نسبت آنها به‏هم، نسبت ظاهر و باطن است، اين سه عنوان در زبان عارفان نيز از اين قبيل است و يكى ظاهر است و ديگرى باطن و سومى باطن باطن.(59)
نجم الدين رازى درباره اين تقسيم بندى مى‏گويد «شريعت را ظاهرى هست و باطنى؛ ظاهر آن اعمال بدنى و باطن آن اعمال قلبى و سرى و روحى است و آنرا طريقت گويند.»(60)
در آثار صوفيه، حديثى منسوب به پيامبر(ص) با عنوان «الشريعة اقوالى و الطريقة افعالى و الحقيقة احوالى» نيز ديده مى‏شود. حديثى كه سيد حيدر آملى كتاب اسرار الشريعه و برخى از ديگر آثار خود را بر اساس آن سامان داده است.(61) ما در اين مقام براى روش‏شدن چگونگى رابطه اين مراتب با يكديگر به سه مبحث ذيل اشاره مى‏كنيم: 1. جدايى ناپذيرى اين مراتب 2. تاكيد بر باطن شريعت و تقدم آن برظاهر 3. تفكيك قلمرو دانش اهل شريعت از فهم ارباب طريقت و حقيقت.
 
1. جدايى‏ناپذيرى اين مراتب
گرچه تعابير مختلفى كه از اين مراحل سه‏گانه ارائه شده است(62) مى‏تواند دستاويز مخالفان عرفان و تصوّف قرار گيرد و چه بسا در پيچ و خم بازى با الفاظ بتوان براى متهم‏كردن متصوفه به تفكيك شريعت از طريقت و حقيقت و ابزارانگارى و بى‏مبالاتى نسبت بدان دستاويزى پيدا كرد، اما با بررسى سخنان و ديدگاه‏هاى عارفان انفكاك‏ناپذيرى اين سه، نزد آنان مسلم است.
در هر يك از آثار صوفيان اين نكته مشهود است كه آنان به‏طور مستقيم يا غيرمستقيم به انفكاك‏ناپذيرى شريعت و طريقت و حقيقت، اشاره كرده‏اند.
هجويرى مى‏نويسد:
پس شريعت فعل بنده بود و حقيقت داشت خداوند و حفظ و عصمت وى ـ جل جلاله ـ پس اقامت شريعت بى‏وجود حقيقت محال بود و اقامت حقيقت بى‏حفظ شريعت محال و مثال اين چون شخصى باشد زنده بجان چون جان از وى جدا شود شخص مردارى شود و جان بادى. پس قيمت‏شان به‏مقارنه يكديگرست، همچنان شريعت بى‏حقيقت ريائى بود و حقيقت بى‏شريعت نفاقى، قوله تعالى «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا» مجاهدت شريعت و هدايت حقيقت، آن يكى حفظ بنده مر احكام ظاهر را بر خود و ديگر حفظ حق مر احوال باطن را بر بنده، پس شريعت از مكاسب بود و حقيقت از مواهب.(63)
نسفى گويد:
بدان كه شريعت گفتِ انبياست، و طريقت كرد انبياست، و حقيقت ديدِ انبيا. سالك بايد كه اول از علم شريعت آن چه ما لابدّ است بياموزد و ياد گيرد، و آن گاه از عمل طريقت آنچه ما لابدّ است بياموزد، و آنگاه از عمل حقيقت. اى درويش هر كه قبول مى‏كند آنچه پيمبر(ص) وى گفته است، از اهل شريعت است، و هر كه انجام مى‏دهد آنچه پيغمبر انجام داده است، از اهل حقيقت است.(64)
ملاحظه مى‏شود در اين تعابير و تعابير فراوان و صريح هر يك از مشايخ عرفان و تصوف هيچ گاه به جدايى بين اين سه مرحله اشاره نشده است و چه بسا تاكيد شده كه شريعت‏مدار بودن عارفان در مراحل سير و سلوك، مقدم بردو مرحله ديگر است. بويژه اگر در مثال‏هاى آنها دقت كنيم، اين امر روشن‏تر مى‏شود.
ابن سبعين،(65) خواجه عبدالله،(66) سراج طوسى،(67) ابوطالب مكى(68)، سلمى در رساله الفرق بين الشريعة والحقيقة(69)، احمد جام(70)، شبسترى(71) و ميبدى در كشف الاسرار(72) نيز بر تقدم شريعت بر طريقت و لزوم مراعات احكام شرعى، تاكيد دارند.
قشيرى نيز به زيبايى تمام در باره جدايى‏ناپذيرى اين مراتب سخن مى‏گويد:
شريعت امر بود به التزام بندگى و حقيقت مشاهدت ربوبيت بود، هر شريعت كه مؤيد نباشد به حقيقت، پذيرفته نبود، هر حقيقت كه بسته نبود به شريعت با هيچ حاصل نيايد و شريعت به تكليف خلق آمده است و حقيقت خبر دادن است از تصرف حق، شريعت پرستيدن حق است و حقيقت ديدن حق است. شريعت قيام كردن است به آنچه فرموده و حقيقت ديدن است آن را كه قضا و تقدير كردست. از استاد بو على دقاق شنيدم كه گفت اياك نعبد (يعنى نگهداشتن) شريعت است و اياك نستعين (اقرار) به حقيقت است و بدان كه حقيقت، شريعت است از آنجا كه واجب آمد به فرمان (وى) و حقيقت نيز شريعت است از آن جا كه معرفت، به امر او واجب آمد.(73)
شبسترى نيز در گلشن راز اين پيوستگى را به روشنى بيان مى‏كند(74) ابن عربى و شاگردان مكتب او اعم از شيعى و سنى نظير قونوى و قيصرى و سيد حيدر و كاشانى نيز بياناتى كافى در اين زمينه دارند.
امام خمينى(ره) ضمن اثبات معانى باطنى براى عبادات، به ويژه نماز و لزوم توجه به آداب باطنى و قلبى نماز جهت برخوردارى آن از روح ملكوتى، راه وصول به باطن را تادّب به آداب ظاهرى آن مى‏داند.(75) وى در جاى ديگرى مى‏گويد:
بدان كه هيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمى‏شود مگر آن‏كه ابتدا كند انسان از ظاهر شريعت و تا انسان متادب به آداب شريعت حقه نشود هيچ يك از اخلاق حسنه از براى او به حقيقت پيدا نشود و ممكن نيست كه نور معرفت در قلب او جلوه كند و علم باطن و اسرار شريعت از براى او منكشف شود. و پس از انكشاف حقيقت و بروز انواع معارف در قلب نيز متادّب به آداب خواهد بود و از اين جهت دعوى بعضى باطل است كه به ترك ظاهر، علم باطن پيدا شود(76)
و در جاى ديگر مى‏گويد «هيچ گاه بى‏تشبّث به صورت و ظاهر، به لب و باطن نتوان رسيد و ترك ظاهر، مساوى است با ابطال ظاهر و باطن شرايع»(77)
 
2. تاكيد بر باطن شريعت و تقدم آن بر ظاهر
صوفيان اگرچه بر جدايى‏ناپذيرى شريعت، از طريقت و حقيقت تاكيد دارند و تلاش مى‏كنند تا تعاليم طريقتى و صوفيانه خود را با آموزه‏هاى كتاب و سنت، تطبيق دهند،(78) نمى‏توان منكر شد كه ديدگاه آنان درباره شريعت و رابطه آن با طريقت و حقيقت و اساسا نسبت ظاهر و باطن، با ديدگاه ديگر فرقه‏هاى اسلامى تفاوتى روشن دارد. در پايبندى غالب مشايخ صوفيه به فروع احكام دين و اعمال ظاهرى و عادات صورى، اگرچه ترديدى نيست، نمى‏توان ترديد كرد كه بسيارى از آنان در پى‏تقسيم، كفه باطنى‏گرى را سنگين‏تر گرفتند و تقيدات درونى و روحى را نسبت به معاملات ظاهر، ترجيح دادند(79). شايد بتوان گفت يكى از اساسى‏ترين عوامل نزاع آنان با متشرعان، به ويژه فقيهان و متكلمان و تكفير و تفسيق آنان توسط برخى از دانشمندان اسلامى،(80) در همين نكته نهفته است. آنان اگرچه عقيده اسماعيليان را، به جهت افراط در باطنى‏گرى، و تاكيد بر باطن معارف دينى مورد حمله قرار مى‏دهند و آن را موجب ضلالت و ضربه به ظواهر دينى مى‏دانند(81)، خود نيز در تأكيد بر حقيقت و طريقت، كه تعبيرى ديگر از باطن اسماعيليان است، به پيامدى مشابه گرفتار شده‏اند. آنان مدعى هستند كه تعاليم و علوم خاصّشان، باطن شريعت است كه آن را به صورت مستقيم از خدا مى‏گيرند؛ نه همانند محدثين و فقها از مردگان و لابلاى كتب،(82) و بر اين عقيده هستند كه كلمات آنها درباره طريقت در واقع همان اسرار شريعت است كه به واسطه كشف الهى و به گونه تقليد مستقيم از شارع و با املاى الهى بدان دست مى‏يابند.(83)
از منظر صوفيان علم باطن سرّى از اسرار الهى است كه ويژه بندگان خاص بوده و منحصر در قلوب اولياست و از اينجاست كه بين حقيقت و شريعت تفاوت قايل مى‏شوند.(84)
از معروف كرخى و برخى ديگر از نخستين بنيانگذاران تصوف، نقل شده كه تصوف در اصل پيوستگى و تمسّك به حقايق در برابر رسوم شريعت و قوانين و سنن است و آنچه اصل و اساس است و مخاطب آن افراد برجسته و صوفيان هستند، همان حقايق و تعاليم باطنى است نه رسوم ظاهرى شريعت(85).
ابوطالب مكى در كتاب قوت القلوب مباحثى را در باب علم ظاهر و باطن طرح كرده و با ارائه شواهدى از آيات و احاديث، بر ترجيح علم باطن بر ظاهر تاكيد كرده، از قول برخى مشايخ تصوف نقل مى‏كند كه علم ظاهر از عالم ملك است و علم باطن از عالم ملكوت و اوّلى علم دنياست، چرا كه در دنيا بدان محتاج هستيم و دومى علم آخرت، چرا كه زاد و توشه آخرت است و چنين استدلال مى‏كند كه عالم ملك خزانه علم ظاهر است و قلب خزانه ملكوت و باب علم باطن است و بنابراين فضل علم باطن بر علم ظاهر، مانند فضل ملك است بر ملكوت.(86)
ابن عربى نيز شريعت، (به تعبير خودش علم احكام) را به جسم، و حقيقت (احكام باطنى) را به روح آن تشبيه كرده، و شريعت را صورت ظاهرى حقيقت دانسته، مى‏گويد: راز اين‏كه صوفيان بين شريعت و حقيقت تفاوت گذارده‏اند اين است كه آنان احساس كردند همگان شريعت و علم ظاهرى را فهميده، بدان عمل مى‏كنند، اما حقيقت را فقط عده‏اى خاص مى‏فهمند.(87) سيد حيدر آملى اگرچه در بسيارى از موارد كلامش شريعت و طريقت و حقيقت را اعتباراتى از يك واقع معرفى مى‏كند، در عين حال نسبت شريعت به طريقت را ، همانند بسيارى ديگر از صوفيان، نسبت پوست به مغز مى‏داند. وى علم طريقت را نيز در مقايسه با حقيقت با همين نسبت تبيين مى‏كند و برآن است كه در اين مقايسه، پوست كجا و مغز كجا.(88)
طبيعى است كه وقتى صوفيه به جنبه‏هاى باطنى ديانت و عمل مى‏انديشند، آنچه براى آنها اساس است، فهم حقيقت عبادات است.(89) و در عمل خود به تكاليف، به حدود و شرايط ظاهرى معين شده از طرف شرع اكتفا نمى‏كنند و در حركت و سكون و قيام و قعود خود به گونه‏اى رفتار مى‏كنند كه لحظه‏اى از مشاهده حق باز نمانند و شريعت‏مدارى را در آن مى‏بينند كه بدو خورند و بدو گيرند و بدو روند و بدو بينند و بدو شنوند و هميشه بدو باشند، نه اين‏كه صرفا به عمل ظاهرى و حدود و شرايط خشك فقهى عمل كنند.(90)
 
3. تفكيك قلمرو دانش اهل شريعت از فهم ارباب طريقت و حقيقت:
صوفيان علاوه بر تقسيم و درجه‏بندى شريعت، طريقت و حقيقت و تمييز بين اين مراتب؛ قلمرو شناخت و ارائه هر يك از اين امور را ويژه گروه‏ها و افراد خاصى مى‏دانند و چه بسا با اين تفكيك و پاره‏اى از تعبيرهاى خود، اسباب حساسيت مخالفان، به ويژه فقها را فراهم كرده‏اند. ابونصر سراج، بعد از تقسيم علم به باطن و ظاهر، مى‏گويد، هر يك از اين علوم جايگاه و صاحبانى مخصوص به خود دارد. وى عالمان را به سه دسته اصحاب حديث، فقها و صوفيه تقسيم مى‏كند و مى‏گويد: هر يك از اين سه گروه با نوعى از علم و عمل و حقيقت و حال همراهند و آن وظايفى كه به عهده فقيه است با وظيفه‏اى كه به عهده صوفى است تفاوت دارد.(91) غزالى اين تقسيم‏بندى را به گونه‏اى ديگر انجام مى‏دهد و بعد از تقسيم علما به علماى رسوم و علماى قلوب مى‏گويد:
و بدين خاطر است كه به عالمان علوم ظاهرى، زينت زمين و ملك و به عالمان باطن زينت آسمان و ملكوت، گفته شده است(92)
و در جاى ديگر عالمان آخرت (صوفيه) را مفتيان قلوب دانسته است كه در آخرت اسباب نجات از قهر و غلبه مى‏باشند؛ بر خلاف فقها كه كارشان رتق و فتق امور اين جهانى است.(93) با توجه به تفكيك اين وظايف و اهميت كار صوفيان حتى دانشمندانى نظير ابن‏حجر هيثمى و ديگران در مقايسه محدثان و فقها و صوفيه، صوفيان را برترى مى‏بخشند.(94) حساسيت فقها آنگاه بيشتر مى‏شود كه صوفيه خود را حامل اسرار الهى و وارثان اسرار اولياء و انبياء دانسته، برآنند كه تنها عمل‏كننده به احكام ظاهرى و باطنى آنان مى‏باشند و غير صوفيان تنها عامل به احكام ظاهرى شريعت هستند.(95) از طرف ديگر فقيهان را فاقد بصيرت و فهم عميق دين دانسته و عبادت فقيهانه را عبادتى بى‏ارزش و غير مستمر و ظاهرى قلمداد كرده‏اند كه ويژه اوقات خاصى است و در غير آن وقت خاص عاطل و باطل است.(96) طرفه آن‏كه:
عارف و فقيه و متكلم هر كدام وظيفه و اثرى مخصوص در مذهب دارند. عارف ربانى روحانيت مذهب را مى‏افزايد و خلايق را به سوى خداپرستى جذب و رهبرى مى‏كند و در مثل قوه جاذبه و مولده است. اما فقيه احكام ظاهرى شريعت را نگاهبانى مى‏كند و به منزله قوه ماسكه است. و وظيفه متكلم حمايت و پاسبانى و دفع دشمنان دين است و از اين جهت او را به قوه دافعه مانند بايد كرد.
دفتر صوفى سواد و حرف نيست
جز دل اسپيد همچون برف نيست
زاد دانشمند آثار قلم
زاد صوفى چيست انوار قدم(97)
و نتيجه آن چنين مى‏شود كه: از شافعى مى‏پرسيد امثال اين مسايل
يكى از پژوهشگران معاصر مى‏نويسد:
در ميان اصحاب ائمه اطهار، كسانى اخذ احكام شريعت كردند و آن را ترويج نمودند و كسانى از جنبه ولايتى و طريقتى ايشان، مأمور دعوت به تهذيب نفس و سلوك الى الله شدند كه مشايخ صوفيه يا عرفا هستند و از اينجا بود كه طريقت اسلامى به نام «طريقت مرتضوى در قياس با شريعت محمدى» ناميده شده است.(98)
 
صوفيه علت تفاوت وظايف صوفى با فقيه را با توجه به تمايز حوزه مسئوليت هر يك تفسير مى‏كنند و مى‏گويند، كار فقيه مربوط به اعضاء و جوارح مكلفان و پى‏گيرى وظايف سياسى و اجتماعى و سامان دادن امور ظاهرى است؛ اما وظيفه و قلمرو مسئوليت عارف و صوفى امور مربوط به باطن و قلب و طبابت امراض درونى انسان‏ها و پى‏گيرى تربيت روحى و معنوى آنهاست. با توجه به اين تفاوت قلمرو و اهداف است كه بايد فقيهان، آشناى احكام فرعى و وظايف ظاهرى و متكلمان، متخصص ابعاد كلامى شريعت و صوفيان، آشنايانِ احكام روحى و وظايف قلبى باشند. از چنين زاويه‏اى است كه چه بسا فقيه و متكلم فردى را مسلمان و مؤمن بدانند، اما عارف به صحّت چنين ايمانى گواهى ندهد.(99) از اين‏رو غزالى فهم معناى اخلاص، خشوع و احتراز از ريا در عبادات را كه از دستورات فقيهان نيز مى‏باشد، منوط به فراگيرى از صوفيان كرده، بر آن است كه آنان در پاسخ به اين امور درمانده مى‏شوند و حتى اگر پاسخى ارائه دهند از شأن و حوزه كارى خود خارج شده‏اند چرا كه اين امور مربوط به آخرت است و فهم دقايق آن به عهده ارباب اشارت و سردمداران بشارت است و ناسوتيان را چه رسد كه بر كرسى لاهوتيان تكيه زنند. از نگاه وى، اگر فردى بعد از نيت، مشغول نماز گردد و از آغاز تا انجام آن، در فكر چيز ديگرى و در خيال ساخت و ساز عمارت و معامله در بازار باشد، نمازش از شرايط فقهى برخوردار است و فقيه به صحت و قبولى آن حكم مى‏كند.(100) اما صوفى كه جز به صفاى قلب نمى‏انديشد، به چنين عباداتى جز به ديده تحقير نمى‏نگرد.
در راستاى همين تفكيك وظايف است كه صوفيان، خود را حاملان فهم اسرار حقايق شرع و متصدى و مروج امر ولايت و طريقت مى‏دانند.(101)
ابن عربى بعد از طرح اين ادعا كه فهم باطن و توضيح اين نكته كه خطاب برخى از آيات قرآن ويژه صوفيان است، مى‏گويد:
ما خلق الله اشق و لااشد من علماء الرسوم على اهل الله المختصين بخدمته، العارفين به، من طريق الوهب الالهى الذى منهم اسراره فى خلقه و منهم معانى كتابه و اشارات خطابه فهم لهذه الطايفة مثل الفراعنة للرسل و لما كان الامر كما ذكرنا عدل اصحابنا الى الاشارات.(102)
به‏علاوه آنان معتقدند كه علوم خود را از راه تعلّم فرا نمى‏گيرند بلكه از طريق ذوق و سلوك و تجليات الهى به دست مى‏آورند. اين علم سرّى است كه ويژه خواص است و از راه درس و فكر دست‏يافتنى نيست.(103) و حتى عالمان غيرصوفى را به سخريه مى‏گيرند كه علمشان را از مردگان گرفته‏اند و چنين علمى را براى مريدان خود به عنوان آفت سلوك مى‏دانند و از آن وحشت دارند.(104) به برخى از احاديث نيز تمسك مى‏كنند. به عنوان نمونه نقل كنند كه جبرئيل با شريعت بر پيامبر نازل شد و بعد از استقرار شريعت، حقيقت و حكمت واقعى را بر او نازل كرد و به دنبال آن، پيامبر برخى از اصحاب خود را مخصوص علم باطن شريعت كرد و اولين فرد از اين افراد كه از حقيقت و باطن، سخن گفت، على بود و در پى آن اين ويژگى به برخى منتقل شد كه از جمله آنها جُنيد، سرى سقطى و محاسبى مى‏باشند و اين روند همواره ادامه دارد.(105)
و نيز از پيامبر نقل كرده‏اند كه «وقتى از جبرئيل درباره علم باطن سؤال كردم جبرئيل گفت: اين را از خدا سؤال كردم و خداوند در جوابم فرمود: اين علم سرى از اسرارم است كه تنها در قلب برخى از بندگانم قرار مى‏دهم و هيچ كس از آن مطلع نيست.»(106) و تنها كسانى به ارزش اين اسرار پى برده، به علم حقيقت و طريقت مى‏رسند و شايستگى رسيدن به چنين علمى را پيدا مى‏كنند كه علاوه بر داشتن استعداد و زمينه قبلى ـ البتّه با پذيرش اصل سرّ قدر ـ ساليان دراز به خدمت شيخ و پير درآمده، از دستورات و حتّى باطن وى استفاده كنند.
با توجه به اين‏كه براى حالات و طرق معنوى، بر خلاف احوال ظاهرى، نمى‏توان حدود و ثغور مشخصى بيان كرد و آن را تحت ضابطه عام و حكم كلى قرار داد، مى‏بينيم كه عارفان ارشاد باطن را خارج از دايره دستورات ظاهرى شريعت مى‏دانند. و براى رسيدن به حقيقت و ارائه طريق سير و سلوك و طى طريق معنوى و باطنى، پير را به جاى فقيه مى‏نشانند. و چه بسا كه وى براى هر مريدى با توجه به حالات و استعداد او، نسخه‏اى خاص و احيانا متضاد بپيچد. اما فقيه نسخه‏اى عمومى و هميشگى و دستورالعملى يكسان، براى عموم مقلدان صادر مى‏كند.(107)
در اين تقسيم‏بندى شيخ صوفى ملزم است به طالبان حقيقت و مريدان خود، چنين دستور دهد كه هميشه و در همه جا وقتتان را در اختيار حق بگذاريد.(108) امّا از ديدگاه فقيه عبادت و نيايش مخصوص ساعات و ايام خاصى است.
 
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط خاک پای فقرا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |





 
business articles